"ولایت به شیوه جمهوری"، نفی "سلطنت"، عبور از "پوپولیزم"("سهگانه"نظام انقلابی"، "نظام بیانقلاب"، "انقلاب بی نظام")
روز "جمهوری اسلامی" / تنها "حکمرانی" که با رای مردم تاسیس شد / 1403
بسمالله الرحمن الرحیم
روشن بکنید شما نظام هستید یا انقلاب؟ اگر نظام هستید، باید به اقتضائات یک نظام سیاسی معمولی تن بدهید؛ یعنی تابع نظم غیرعادلانه حاکم بر جهان باشید که البته همچنین نظمی هم نمیبینیم، بیشتر بینظمی بر جهان حاکم است - تابع همین ظلم منظم باشید، یک کشور عادی. این حرفی است که از داخل و خارج میزنند آخرین بارش هم همین یارو ترامپ، دیدید این تعبیر را به کار بردند که ما میخواهیم شما از ادبیات انقلابی، گفتمان انقلاب، کلمه انقلاب پرهیز کنید، مثل بقیه در ردیف سایر گاوهای شیرده، شما هم یکی از آنها باشید.
در داخل کشور هم جریانهایی همین دوقطبی را تکرار کردهاند؛ حتی داخل حکومت جمهوری اسلامی، ما از زمان بازرگان، همان موقع، افرادی را داریم، داشتیم، خواهیم داشت که همین دیدگاه را دارند که یک کاری بکنیم هیچ هزینهای نپردازیم. منظور آنها هم این است که تسلیم شویم. این که دیدید بعضی از آنها شش تا ملق زدند که مذاکره با آمریکا بکنیم، باز نه نکنیم. اول میگویند دیوانه است هر کس مذاکره کند، بعد میگویند مذاکره کنیم، بعد باز میگویند نه، نمیخواهیم مذاکره کنیم. آن کرمی که در جان این تیپ آدمها افتاده و میافتد، آن همین کرم است. دعوا همان دعوای قدیمی سر دنیا و آخرت است که خداوند میفرماید که شما کلاً بعد از همه دستهبندیها، کلاً دو دسته بیشتر نیستید: «مِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ الدُّنْیَا وَمِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ الْآخِرَةَ». این همه دستهبندیها، ایدئولوژیها، صفبندیها، احزاب، جریانها، دو تیپ بیشتر نیستید: یا اینجا را هدف گرفتهاید یا آخرت را باور دارید. آن وقت سیاست، سیاستگذاریها، اولویتبندیها، ادبیات و تصمیمات شما بر اساس همین دو دسته است. این همان دعوای قدیمی است. سیدالشهدا فرمودند ما را سر دوراهی ذلت و مرگ قرار دادهاند. و «هَیْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّة». این همان دعوا است دیگر؛ حرف تازهای نیست.
یک عده گفتند نظام ساختیم دیگر، انقلاب تمام شد. انقلابیبازی و انقلابیگری دیگر معنی ندارد. مثل بچه آدم، هر کسی برود سر کارش. مثل بقیه حکومت کنیم؛ شغل ما حکومت است. یک دسته هم از آن طرف نمیدانند که نتیجه انقلاب بالاخره باید نظام باشد، نظامسازی باشد، به سمت تمدنسازی برود. انقلاب برای انقلاب که معنی ندارد. انقلاب دائمی، اگر به این مفهوم است که هیچ وقت دچار رکود نشویم، نپوسیم، حرف درستی است؛ دائماً باید انقلابی ماند. اما اگر اینگونه تفسیر بشود که ما هر چه در نتیجه یک انقلاب و مبارزه میسازیم، بعد خودمان با دست خود باز خرابش کنیم، چون انقلابی هستیم! یعنی بالاخره معلوم نباشد که چه میگویی، چه میخواهی، هر چه به دست میآوری، تمام دستاوردها را خودت دوباره خراب کنی، این خب... این انقلاب عبث و انقلاب فاقد عقلانیت است؛ مدام همه چیز را نفی کردن، هیچوقت به اثبات نرسیدن، لا اله بدون الا الله. این هم که خب معقول نیست طبیعتاً، درست نیست، حماقت محض است. این به باد دادن دستاورد، بلکه خونآوردِ صدها هزار شهید است؛ بلکه باید گفت میلیونها شهید در طول تاریخ که این نظام محصول فقط فداکاریهای سال ۴۲ تا ۵۷ یا ۵۷ تا امروز نیست؛ این محصول قرنها فداکاری و تلاش است. ما و شما جای خوب آن رسیدهایم. قرنها مصیبت و محرومیت و گرسنگی و تبعید و کشتار و شکنجه و تحقیر و توهین و اینها بود. قرنها گلوله و شلاق بود. ما و شما جای خوبش رسیدهایم، جایی که نظامسازی شده است و به یک قدرت برتر منطقه و یکی از چند قدرت اصلی ژئوپلیتیک جهان تبدیل شده است. جای راحت آن رسیدهایم. آن وقت این را هم باز نفی کنیم؟ این که معنی ندارد.
پس راهحل بین این دو جریان افراط و تفریط چیست؟ انقلاب منهای نظام و نظام منهای انقلاب است؟ همین تعبیر نظام انقلابی است. این یکی از کلیدواژههای بسیار مهم در این بیانیه گام دوم بود که انقلاب برای انقلاب نیست، انقلاب برای نظامسازی و تمدنسازی است؛ ولی هیچ تمدن و نظامی که فاقد روح انقلابی و انگیزه انقلابی و اهداف انقلابی باشد، نمیتواند نتیجه آن انقلاب و سازگار با مبانی آن باشد. یعنی نمیتوانیم بگوییم ما از یک تاریخی تا یک تاریخ انقلاب کردیم، از آن تاریخ به بعد دیگر انقلابی نیستیم، نظام ساختیم. نه. انقلابی بودن پیش از تشکیل نظام، در مقام براندازی، یک اقتضائاتی داشت؛ انقلابی ماندن پس از تشکیل نظام، یک اقتضائات دیگری دارد؛ به لحاظ ساختاری، به لحاظ رفتاری، به لحاظ مدیریتی. مسائل آن عمدتاً عوض میشود، اما جهت نباید عوض شود، مبنا که نباید تغییر کند. یک عده میگویند چون مسائل عوض شد، موقعیت عوض شد، مبانی هم عوض شود، شعارها هم عوض شود. این، این اصل مسئله است؛ برای الان هم نیست، زمان امام هم بود. افراد آن مدام عوض میشوند، حرفها عوض نمیشود؛ حرفها همان حرفها است.
بازرگان یک چیزی گفت که من فولکس هستم امام بنز است، ما با هم نمیتوانیم برویم. انقلاب منحرف شد، امام تحت تأثیر کمونیستها و چپها، این مرگ بر آمریکا و این چیزها را اضافه کرد. اصلاً اینها جزو انقلاب نبوده است. امام چپزده بود، این حرفها را اضافه کرد. خب حالا اصل بحث مرا ن کاری ندارم که اصلاً شماها که کاری نبودید، شما را امام آورد. امام که از سال ۴۰-۴۱ هی میگوید آمریکا از شوروی بدتر، شوروی از آمریکا بدتر، انگلیس از هر دوشان بدتر. از آن موقع میگوید رژیم صهیونیستی و اسرائیل باید از بین برود. اصلاً قبل از پیروزی مردم شعار میدادند: «امروز ایران، فردا فلسطین». خودشان میهمان بودند، آمدند میزبان بشوند. بعد دیدند نشد، کشش هم نداشتند، فکر کردند نظام تشکیل شده، دیگر انقلاب تمام شده است؛ یعنی آغاز نظام مساوی است با پایان انقلاب. گفتند انقلاب را به ما مسئولین تحویل بدهید، رسید بهتان میدهیم، بروید خانههایتان دیگه. امام هم میگفت هیچکس خانهاش نرود. هیچکس خانهاش نرود، همه در صحنه بمانید. اصلاً پایگاه اصلی انقلاب شما هستید، نه مناصب رسمی. شما موتور انقلاب هستید. این دیدگاه هنوز هم هست الان؛ آدمهای آن عوض شدهاند، حرفها همان حرفها است.
میگوید که اصلاً دو تیپ برخورد با مسائل است. یک کارشناسهای سیاه بعد از این که شوروی از هم پاشید، یک تعبیر عجیبی داشتند. در لحظه، جهان کمونیسم از هم پاشید که به لحاظ هم نظامی، هم سیاسی، هم ایدئولوژیک از ما قویتر بود. ولی خودشان یک لحظه احساس کردند از ما ضعیفتر هستند. ما کاری کردیم به این جمعبندی برسند که ما از بین میرویم، ما شکست خوردیم، همه چیز تمام است. این ذهنیت را ما در آنها تقویت کردیم. از درونش گورباچف آمد بیرون، یلتسین آمد بیرون. یعنی میگوید ما به دست خودشان، خودشان را زدیم به زمین. اینها به دست ما نخوردند به زمین؛ اینها از ما قویتر بودند، آن لحظهای که شکست خوردند. این است مسئله.
انقلابی بودن نظام یعنی بیکله بودن؟ یعنی سیاه و سفید دیدن همه چیز؟ یعنی همه چیز یا با ما است یا بر ما؟ یعنی همهچیز از ما شروع میشود، قبل از ما هیچ چیزی نبوده است؟ هر چه ما میگوییم صد درصد است، غیر از ما هیچ کس، ولو پنج درصد هم، هیچچیزی نگفته است؟ این تعصب و جزمیت ربطی به انقلابی بودن در نظام تفکر اسلامی واقعاً ندارد. بله، انقلابیون انقلابهای دیگر خیلیها همینطوری هستند؛ یعنی سیاه و سفید نگاه میکنند.
خیلی مهم است. اینهایی که میگویند نظام انقلابی، تمدن اسلامی، اینها دارند میگویند هر چه غیر از ما و قبل از ما است، کلاً صفر و زیر صفر و سیاه است. همه چیز باید نابود بشود، همهچیز، همهجا باید از صفر شروع بشود. اصلاً در جوامع و تمدنهای دیگر، در شرق و غرب عالم، هیچ کس هیچ حرف حسابی نزده است؛ همهاش مزخرف است. قبل از ما، قبل از انقلاب، هیچ پدیده مثبتی در ایران یا در سایر نقاط نبوده, هیچ جا هیچ... همهاش منفی است. همچین حرفی نیست.
لذا میگویند اینهایی که ضد تئوری انقلاب، ضد انقلاب، تئوریپردازی میکردند و میکنند، میگفتند آقا انقلابها چون همهچیز را سیاه و سفید میبینند، میخواهند هر چه قبلاً بوده به کلی نفی کنند، همهچیز را دوباره از صفر شروع کنند، فقط تخریب میکنند؛ بعد دیگر نمیتوانند درست بسازند. واقعبین نیستند. خب؟ اما اصلاحات، رفرم، نه رولوشن. رولوشن و انقلاب مضر است؛ اما اصلاحات و رفرم، چرا آن میشود. چون اصلاح یعنی آقا یک نکات منفی است، اصلاحش کنیم، نکات مثبت را حفظ کنیم. این معقول است.
جالب است، در نگاه اسلامی ما تقابل بین انقلاب و اصلاح، بین رولوشن و رفرمیشن نداریم بلکه خود رولوشن جزئی از فرایند رفرمیشن است. یعنی انقلاب جزئی از مراتب اصلاح است. شما کی دست به انقلاب میزنی؟ وقتی سیستم اصلاحپذیر نیست. وقتی سیستم نمیگذارد آن را اصلاح کنی. دیکتاتوری است، فساد است، طاغوت است. هی تلاش میکنی برای اصلاح؛ میگویی آقا اینجا خراب است، درست کنید، میزند در دهانت. آقا اینجا را چه کار کنیم؟ میکوبد. اینجا را چه کار کنیم میکشد، شکنجه میکند، تبعید میکند. این یعنی تو نمیگذاری اصلاحات کنیم وقتی اصلاحپذیر نیستی، باید انقلاب کنند. ولی انقلاب شروع اصلاحات است؛ نه در برابر اصلاح، شروع اصلاح است. خب حالا انقلاب که میکنی، یعنی موانع اصلاح را برمیداری، زمینه اصلاح را آماده میکنی. حالا شروع کن به اصلاح. آن وقت اصلاح که شد، نگاه انقلابی، انقلاب اسلامی هیچ وقت متعصبانه برخورد نکرده است. در صدر اسلام حضرت امیر(ع) وقتی جناب مالک را شمال آفریقا (مصر) فرستادند، از جمله این را میگویند. من خواهش میکنم به این عبارت دقت کنید. این هم جواب بعضی شبهاتِ دشمنانه است که میگویند انقلابیگری یعنی فقدان عقلانیت، یعنی تعصب، یعنی سیاه و سفید دیدن همه چیز، یعنی نفی همه غیر از من! هم پاسخ شبهه آنطرفیها است؛ هم پاسخ اشتباه بعضی دوستان خودی است که فکر میکنند تمدن اسلامی هیچ شباهت و هیچ نقطه اشتراکی با تمدنهای قدیم و جدید شرق و غرب دنیا ندارد و همه چیز از بیخ، صد درصد، متفاوت بلکه متضاد باید باشد. نه. این هم اشتباه است. ما با همه نظامها و تمدنهای جهانی قدیم و جدید، شرق و غرب، دینی و غیردینی، مشترکاتی داریم، تفاوتهایی هم داریم، تضادهایی هم داریم. سهتایش را باید با هم دید؛ تشابه، تفاوت، تضاد. هر سهتاش هست. قاطی هم نباید بشود.
حضرت امیر(ع) به مالک میگویند که آنجا که میروی، مردم آنجا خب تازه مسلمان هستند، تازه ۱۰-۲۰ سال است مسلمین آنجا را فتح کردهاند و حکومت اسلامی شده است. همه مسلمان نیستند. مسلمانهای آن هم تازه مسلمان هستند. تو آن جامعهای که تازه به دست مسلمین افتاده است - در زمان خلیفه دوم و سوم بود - جالب است، من دقت هم کردهام، زمان حضرت امیر ما فتوحات خارجی دیگر خیلی نداریم؛ برخلاف قبل که مدام به لحاظ جغرافیایی گسترش پیدا میکردند. زمان حضرت امیر، حالا یا نگذاشتند سه جنگ داخلی راه انداختند، ظرف چهار پنج سال، آخر هم که ایشان را ترور کردند. فرصتی ندادند که ایشان در سطح جهان، جهانی عمل بکند. مجبور و محدودش کردند به مسائل داخل.
ولی یک احتمال دیگر هم هست و آن این است که حضرت امیر(ع) گفتند حالا به این سرعت، بحمدالله به قدر لازم فعلاً گسترش فیزیکی و جغرافیایی پیدا کردید، شدی بزرگترین امپراتوری جهان، دو ابرقدرت را هم شکستید؛ خب حالا داخل را چرا اصلاح نمیکنید؟ نمیشود که شما فاصله طبقاتی و رانتخواری و فساد و گناه و اینها رایج بشود، از آن طرف هیچ کاری به اینها نداشته باشید، بگویید اینها که دیگر اسلامی است! بله، در سطح جهان باید با ظلم مبارزه کنی. آن صدور انقلاب به جای خود محفوظ است. اما گسترش حاکمیت ما معیار است یا گسترش حاکمیت اسلام؟ ما یا اسلام؟ ما ابزار هستیم، ما وسیله هستیم، هدف نیستیم. تو نمیتوانی بگویی از آن طرف ما داریم گسترش پیدا میکنیم، از این طرف خلیفه مسلمین نیم میلیون سکه به دامادش بدهد. بعد میگویند چرا دادی؟ میگوید برای تألیف قلوب دادم! میخواهم دامادم جذب بشود، یک وقت مخالف نشود، به مخالفین ملحق نشود. خلیفه این را گفت دیگه. نیم میلیون سکه از خمس غنائم آفریقا. لباس خز و حریر پوشیدن که میگویند اولین باری که در حکومت اسلامی این اتفاق افتاد.
تعبیر حضرت امیر به مالک این است: «لَا تَنْقُضْ...» آنجا میروی، یک وقت نقض نکنی. چی را؟ «...سُنَّةً صَالِحَةً». در آن کشوری که مسلمان نبوده، اینگونه نیست که همه چیزش خلاف اسلام بوده باشد. یعنی الان شما مثلاً شرق و غرب عالم بروید، در جوامع دیگر، همه چیزشان صد درصد خلاف اسلام است؟ یعنی مثلاً اگر یک نظمی، یک عقلانیتی، یک جایی حقوق افراد رعایت میشود، حرمتی رعایت میشود، چون نامسلمان هستند، این خلاف اسلام است؟ این بد است؟ منفی است؟ نه آقا. حضرت امیر میگویند بسا ممکن است ارزشهای اسلامی که اسلام قبول دارد و توصیه میکند، دارد در یک جامعه غیرمسلمان رعایت میشود. توی آن جامعه رفتی، به آن ارزشها احترام بگذار. آنها را نقض نکن، آنها را نفی نکن. نگو چون شما مسلمان نبودید، پس این که مثلاً گرانفروشی نمیکنید، این هم بیخود است. نه، بگو شما مسلمان نبودید، اما بعضی خصال اسلامی را دارید. این که گرانفروشی نمیکنید، این یک سنت صالحه است. خیلی جالب است. حضرت امیر به مالک میگویند حواست باشد، آنجا میروی گرفتار این نشوی؛ ما، آنها. دو قطبی. ما کلاً خوبهاییم، صد درصد؛ آنها کلاً بد هستند، صد درصد سیاه هستند! نه. نکات مثبتی در آن جامعه میبینی. مبادا آنجا حاکم شدی، میروی آنجا، آن سنتهای صالحه، نهادهای درست، امکانات درستی که آنجا هست، آنها را یک وقت خراب نکنی، تخریب نکنی. بگویی اینها مسلمان نبودند، ما مسلمان هستیم؛ هر چه اینجا است خلاف اسلام است، از بیخ شخم بزنی. «لَا تَنْقُضْ سُنَّةً صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هَذِهِ الْأُمَّةِ». بالاخره آن جامعه، تمدنی بوده، بزرگانی داشتهاند، رهبران، نخبگانی، «صدور هذه الامه» رؤسا و بزرگان آن امت در مصر، در شمال آفریقا، یک تمدنی بوده. آنجا به این سنتهای صالحه عمل میکردند، یک نکات مثبتی در آن جوامع هست که اسلام آنها را قبول دارد، تأیید میکند. «وَ اجْتَمَعَتْ بِهَا الْأُلْفَةُ». و آن نظام، آن جامعه بر اساس همان، الفت گرفته، با هم یک جامعه تشکیل دادهاند، جامعهسازی کردهاند. شما که از بیخ نباید همه را بزنید. «وَ صَلَحَتْ عَلَیْهَا الرَّعِیَّةُ». مردم هم بر اساس بعضی از آن نظامهای درست، صالح شدهاند. یک بخشهایی از زندگی، بازار و روابط اجتماعی آنها، روابط درستی است. مسلمان نبودهاند، اما آن روابط اسلامی است، توحیدی است، درست است. اسلام تأیید میکند. اگر میبینی در زندگی آنها یک چیزهای مثبتی وجود دارد آنها را تأیید کن. این تعبیر خیلی جالب است. فرمان لشکر این اساسنامه حکومت اسلامی در جهان است. فکر نکن همه چیز را باید عوض کنی. نوگرایی. «لَا تُحْدِثَنَّ سنّهً» هر سنتی را خراب نکن بعضی از سنتها هست در جوامع دیگر سنتهای درستی است. بله آنها که سنت باطل است، ظلم است، شرک و فساد است آنها را اصلاح کن. بعضیهایش ناگهانی و قاطع و بعضیهایش باید تدریجی اصلاح بشود ناگهانی نمیشود. یک تأسیسات جدیدی هم باید آنجا ایجاد کنی نهادسازی کنی و یک چیزهایی که بین آنها نبوده ارزشهایی که نبوده ایجادب شود و گسترش پیدا کند اما یکسری ارزشهایی هم از قبل بوده است یعنی با ضد ارزشهای آنها درست مبارزه کن ارزشهایی را که ندارند وارد آن جامعه کن و سوم این که یک ارزشهایی از قبل آنجا هست ما هم قبول داریم آنها را بهم نزن و تخریب نکن. «لَا تُحْدِثَنَّ...» لازم نیست هی حدیث، هی نوآوری کنی؛ همهچیز را بخواهی عوض کنی. بگویی آقا همه چیز تقسیم به قبل از انقلاب، بعد از انقلاب. نه. یک چیزهایی قبل و بعد از انقلاب فرق نمیکند. آنها را بفهم. اما یک چیزهایی حتماً فرق میکند، باید حتماً زیر و رو بشود. «و الا تَضُرُّ بِشَیْء مِنْ مَاضِی تِلْکَ السُّنَنِ...» به این سنتهای خوبی که در آن جامعه شمال آفریقا و مصر و اینها هست، از قبل از ما بوده و ما قبول داریم، یک وقت نروی به آنها ضرر بزنی، خرابش کنی. «فَیَکُونَ الْأَجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا». پاداش و اجرش برای آنهایی است که سنت را آنجا بنیانگذاری کردهاند، آن نهادها را آنجا ساختهاند، آن اخلاق درست را در آن جامعه ایجاد کردهاند. «وَ الْوِزْرُ عَلَیْکَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا». اما بار مسئولیت آن روی دوش تو خواهد بود که زدی یک نهاد درست در آن جامعه غیر اسلامی را خراب کردی؛ به اسمی که میخواهم انقلابی باشم. دقت میکنید چقدر واقع بینی؟ چقدر انصاف؟ این که نظام انقلابی یک نظام متحجر است، گاردش بسته است. نه آقا، آغوشش باز است به روی همه ارزشهای فطری و درست جهانی. باید معلوم شود چند مرده حلاجی. شما فرمایش داشتید خانم؟ بفرمایید.
یکی از حضار: یک ویژگی جا بیندازند که توی ایران تحت رهبری این شکلی هستش، همه اختیارات را دارند. یعنی حتماً بعد از این که مردم رأی دادند، بالاخره باید ایشان اگر که نخواهد، تصویب نکند، یک مرحله...
جواب استاد: بله، کاملاً اشکال ندارد. سؤال خوبی است. حالا عرض میکنم. ببینید، اختیارات شخص اول در هر حکومت که تقریباً همه جا روی کاغذ شبیه هم است. در آمریکا، شخص اول کشور که با رأی مستقیم مردم هم نمیآید، رأی الکترال است -میدانید مردم مستقیم رئیسجمهور را انتخاب نمیکنند؛ سه چهار پیچ میخورد که کاملاً کنترل شده است - ولی در عین حال، هم قوه قضائیه در اختیار رئیسجمهور است، هم پارلمان و کنگره را میتواند تعطیل کند و مصوباتش را لغو کند. این اختیاراتی است که دارد. شاهی که این اختیارات را در انگلستان دارد، اصلاً... عرض کردم، شاه با انتخابات، با رأی نمیآید. اصلاً نه نظام سلطنتی، نه شخص شاه. به هیچ وجه به هیچکس، نه به مردم، نه به نمایندگان مردم، پاسخگو نیستند.
اما رهبری، اولاً باید با رأی نمایندگان مردم بیاید سر کار، و ثانیاً تحت نظارت مجلس خبرگان باید باشد و هست. یعنی سر هر مسئلهای که صلاحیت عقلی، علمی، اخلاقی، عملیِ رهبری زیر سؤال قرار بگیرد، نمایندگان مردم که خبرگان هستند، حق استیضاح رهبر را دارند که چه کار شما دارید میکنید؟ و حق عزلش را دارند. یعنی همین فردا ممکن است بگویند آقا شما قبلاً صلاحیت داشتی، الان ندارید دیگه. یا یک کسی هست، فلانی و فلانی از شما صالحتر هستند. همین الان حق دارد رهبر را عزل کنند یا تغییر بدهند. این اختیارات قانونی اوست. همچین چیزی آنجا نیست که. اصلاً این خیلی فرقی است که یک کسی بدون صلاحیت، با زور بیاید، همهچیز در اختیار خانوادهای، به هیچ کس هم پاسخگو نباشد، هر کار هم میخواهد بکند، همه هم ملک او هستند، رعایای او هستند. آخر این قابل مقایسه نیست.
ولایت فقیه، رهبری دینی، رهبری باید از بقیه مردم زندگیاش سادهتر، شخصیتش پاکتر، عالمتر. حتی در زندگی شخصیاش نباید اهل فسق و فجور باشد. اینها شما ببینید رهبران... الان در هیئت حاکمه آمریکا هفت هشت نفر رده بالا در حد وزیر و اینها خودشان رسماً میگویند همجنسباز هستند. همه میدانند ترامپ، رئیسجمهور آنها، جزو بزرگترین قماربازها و فاسد جامعه است؛ ولی میگویند اشکال ندارد. برای حاکم شرط اخلاقی و شرط تقوا و شرط علم ندارند؛ و خیلی فرق میکند که شما به یک کسی اختیارات بدهی، اختیارات که اختیارات است. مثلاً یک کسی میخواهد راننده اتوبوس بشود، بالاخره اختیارات رانندگی را به او میدهید. میگویید شما راننده هستید و بقیه در رانندگی دخالت نمیکنند. ولی سؤال این است: تو چرا راننده شدی؟ و داری چگونه رانندگی میکنی؟ از تو سؤالی میشود کرد یا نه؟ اینجا است که فرق دیکتاتوری معلوم میشود.
همان: برای مردم ما برعکس است. آنجا نمایشی است ولی اینجا اثرگذار است.
جواب استاد: من برای همین دارم اینها را میگویم. الان این چیزهایی که من عرض کردم، دوستان میدانستید؟ نمیدانستید. شما که هیچ، همینهایی که کارشان اصلاً کار سیاسی است، به حساب معلم سیاست بقیه هستند، هم آنها اینها را نمیدانند. یعنی دقیقاً ببین، آنها دیکتاتوری را در قالب و ظاهر دموکراسی جا انداختهاند، ما دموکراسی را یک جوری بحث میکنیم که فکر میکنیم دیکتاتوری است. یعنی اصلاً دیگه صداقت ما همه را کشته!
کاری که میکنی، خلافش به افکار عمومی وارد میشود؛ آنها کاری که میکنند، درست عکس است. این فرق آدمهای هوشمند و آدمهایی است که ضریب هوششان پایین است. او میداند چه کار کند. خب حالا شما میگویید آقا چه فرقی میکند؟ این راننده هم که پشت ماشین در اتوبوس مینشیند، این هم بالاخره اختیارات گاز و ترمز و فرمان در اختیارش است. او هم که صالح نیست یا به زور آمده نشسته آن پشت، او هم تمام اختیارات دست او است. بله، اختیارات که فرقی نمیکند؛ نباید بکند. مسئله این است که: یک) چگونه تو آمدی پشت ماشین نشستی؟ با زور بود؟ ارثی و سلطنتی بود؟ یا صلاحیتهایی داشتی؟ دو) سهم و حق تو از بقیه بیشتر است یا نه؟ تو از بقیه باید بیشتر بخوری یا کمتر باید بخوری؟ رهبر دینی، ولایت فقیه، زندگیاش از بقیه مردم باید سادهتر باشد. خیلی چیزها که برای بقیه حلال است، برای او حرام است. در زندگی شخصیاش هم حق ندارد فسق و فجور کند؛ چه برسد در مسائل حکومتی. امام میگفت ولی فقیه اگر به نامحرم نگاه کند، یعنی حتی یک گناه شخصی و رایج، دیگر حق ولایت ندارد؛ عادل نیست. ولی فقیه معصوم نیست، اما عادل باید باشد. یعنی این کارهایی که تمام حاکمان دنیا، رئیسجمهورها و شاهها هر روز انجام میدهند، ولی فقیه، رهبر دینی، در طول عمرش نباید انجام بدهد. اگر انجام بدهد، از عدالت ساقط است.
و بعد، اینجا هم مردم میتوانند از ولایت فقیه سوال بکنند و باید توضیح بدهد همهاش دارد توضیح میدهد که این کاری که کردیم چرا؟ این کاری که داریم میکنیم چرا؟ کدام شاه یا ملکه انگلیس اصلاً با مردم حرف میزند؟ اصلاً مگر نمایندگان مردم او را انتخاب کردهاند؟ بعد اصلاً مگر پاسخگو به جایی است؟ هیچ مجلسی، هیچ جایی ناظر بر اینها نیست. اینها مالک همهچیز هستند. اینجا شما رهبر دینی در برابر نمایندگان مردم باید پاسخگو باشد؛ در مورد خود... در برابر خود مردم هم همینطور. خیلی فرق میکند این. یعنی آن ظاهرش را یک جوری کردهاند که ما نمادین هستیم، همه چیز دموکراتیک است؛ در حالی که آنطور نیست. اینجا درست عکسش را جا میاندازند؛ در حالی که همه چیز با همان مبانی غربی، دموکراتیکتر است خیلی. همین الان شما انتخابات دارد امروز میشود. الان هیچ کس نمیداند امشب چه کسی رئیسجمهور است. خب؟ ولی همه میدانند اگر چه کسی بیاید، چه کسی بیاید، مملکت به آن سمت میرود؛ اگر او بیاید به این سمت میرود. و هیچکس نمیداند؛ یعنی خود رهبر هم نمیداند الان امروز چه کسی رئیسجمهور میشود که کل حکومت در اختیارش قرار میگیرد؛ یعنی هزاران میلیارد ثروت، نصب هزاران مسئول در کشور. اصلاً یک مرتبه جهت کشور میرود به یک سمتی یا اینطرف یا آنطرف. هیچ کس هم نمیداند. بعد میگویند این دموکراسی نیست، انتخابات نیست. ولی آن که اینگونه است، اینها دموکراتیک هستند.
حالا کاش که این اختیارات فقط در انگلستان بود. در حدود عرض کردم نزدیک ۲۰ کشور دنیا همین اختیارات را دارند آنجاها. این استرالیا، کانادا، اینها خیلی کشورهای مثلاً سوئد، نمیدانم فلان، دانمارک. اینها غیر دموکراتیکترین نظامها هستند. بله، البته در ردههای دوم، سوم حکومت، انتخابات و دموکراسی و اینها هست، مدیریت شده کاملاً. اما اصلاً حکومتهایشان بر اساس رأی مردم نه آمدهاند، نه پاسخگو هستند؛ سلطنت است. قبلاً شاه انگلستان، شاه پاکستان بود، شاه هند، شاه نیجریه، شاه جامائیکا، سیرالئون، و... بعد گفتند که دیگر نمیشود که، این دوره استعمار با آن شکل سابق نمیشود؛ مخصوصاً بعد از جنگ جهانی دوم. بعد هم انگلستان خیلی ضعیف شد در جنگ، دید نمیتواند همه کشورها را با ارتش به زور اداره کند، بعضیهایش را به همان شکل سابق نگه داشتهاند، مثل همین استرالیا، کانادا و... بعضیها را گفتند که بگوییم خیلی خوب، دیگر مثلاً ظاهراً مستقل هستید شما، ولی جزو چیزهای مشترکالمنافع و همسود هستید؛ که عملاً همچنان تحت حکومت شاه انگلیس هستند. منتها دیگر آنجا مستقیم نمیگوییم ما شاه شما هستیم. یک فرماندار میگذارد، الان کل حکومت این کشورها و انتخاباتشان تحت امر فرماندار است؛ ولی فرماندار جلوی دوربین هیچ وقت نمیآید. نمیآید جلوی دوربین که بگویند این همهکاره است. ولی هیچ تصمیمی، هیچیک از قوا، بدون امضای آن فرمانداری که شاه انگلیس در همین کشورها، از جمله کانادا و استرالیا، گذاشته است، هی چیز آنها نه مصوباتشان قانون است، نه تصمیمات آنها تنفیذ میشود. ۵۲ کشور همین الان تحت عنوان کشورهای مشترکالمنافع، عملاً تحت حاکمیت شاه انگلستان هستند؛ یعنی او مالک همه آنها است. منتها بعضیها رقیق، بعضیها غلیظ، بعضیها میگویند، بعضیها نمیگویند. الان میگویند بله، شاه مثلاً هفتهای یک بار فقط جلسه دارد با نخستوزیر، یک مشورتی میدهد. حالا خیلی پافشاری هم مثلاً نمیکند. یک هشدار در مورد اشتباهات احتمالی و دولت هر روز باید به شاه گزارش بدهد و از او اجازه بگیرد میدهد و محتوای آن جلسه را هیچ کس حق افشایش را ندارد. اینها قانون است؛ که او چه گفت، این چه گفت. حتی میگویند این ظواهر را رعایت نمیکنند. میگویند فقط یک نفر میتواند در شهر بدون گواهینامه ماشینرانی کند و او شاه است؛ او گواهینامه هم لازم ندارد. ما همچین چیزهایی داریم در باب مسئله حکومت دینی، ولایت فقیه و اینها؟ اگر اینجا اگر رهبر ولو نصف شب، چراغ قرمز باشد، بگوید هیچکس نیست، رد شو، این صلاحیتش میرود زیر سؤال. خیلی فرق میکند.
یک مثال هم من از جمهوری بزنم، آمریکا. حالا آنجا میگویید ممکن است بگویید آقا آنها سلطنت است بالاخره؛ ولو سلطنت مشروطه، نه مطلقه، ولی سلطنت است. خب حالا بیاییم سراغ آمریکا که میگوید ما اولین جمهوری در غرب، اولین قانون اساسی هستیم که عرض کردم قانون اصلاً اساسیشان نه نمایندگان مردم و نه همه ایالتها بودهاند ؛ و قانونشان هم هیچ وقت به رأی مردم نگذاشتهاند. با جنگ سر کار آمدند. میدانید اول اینها اشغالگران اروپایی بودند، رفتند آنجا، ظرف دو قرن - ۱۰۰ میلیون سرخپوستها و بومیها را نابود کردند، پنج تمدن آنجا را نابود کردند، دهها میلیون برده از آفریقا برداشتند آنجا بردند. با این جنایتها و بردهداری و قتلعام و اینها آمریکا را ساختند که بگویند نماد مدرنیته است و دویست و خوردهای سال آمریکا آمده است، دویست و خوردهای جنگ راه انداخته است. همین الان هم هر چه جنگ در دنیا است، اینها هستند؛ یا جلوی صحنه یا پشت آن هستند. همین الان بر حدود ۵۰-۶۰ کشور جهان عملاً اسمش آنجا... عملاً آمریکا پادشاه آنها است؛ مثل ایران زمان شاه و مثل خیلی کشورهای همین اطراف ما، همین الان. ولو حتی آنهاییشان که ظاهراً انتخابات دارند، مثل پاکستان، مثل ترکیه و اینها که قبلاً بهخصوص ارتش خیلی قوی بود، قدرت دست ارتش است، ارتش در اختیار آمریکا و انگلیس است. انتخابات زیر چکمههای ارتش صورت میگیرد. در پاکستان هم همین الان همینطور است، در ترکیه هم بود. و لذا هر چند وقت یک بار کودتا میکردند و میکنند. همین الان هم پاکستان شما میبینید، هر هفت هشت سال یک کودتای شبه کودتایی میآید. اسمش هم میگذارند یک دموکراتیک.
آنهایی که میگویند پدران بنیانگذار آمریکا، جفرسون، جورج واشنگتن، فلان، اصلاً آنها آن اولی که آمدند، بهعنوان این همه اختیارات که الان رئیسجمهور آمریکا دارد، اصلاً همچین چیزهایی نداشتند. یعنی کسی به آنها اجازه نمیداد. جنگ داخلی بود. بعد که آمدند و میلیونها نفر ظرف یکی دو قرن کشتند، قتلعام کردند، بعد بین خود این اروپاییهای اشغالگر - که به آنها مهاجر میگویند - بین خودشان جنگ شد؛ جنگ داخلی آمریکا که نزدیک یک میلیون، خودشان همدیگر را کشتند. تا آخر شمالیها بر جنوبیها غلبه کردند. همین الان هم ایالات متحده میدانید، هنوز آن شکافها کاملاً در آن هست؛ یعنی یک کمی اوضاع به هم بریزد، آمریکا مثل شوروی است، به سرعت تجزیه میشود. آن سال قیافه طرفدارهای ترامپ را دیدید؟ شاخ میگذاشت، پرچمها، با اسلحه در خیابان. اینها تقریباً ادامه جنوبیها هستند. این تیپهای بایدنیها و دموکراتها مثلاً تقریباً تداوم شمالیها هستند. اینها جنگ قدرت و ثروت بود. اقتصاد شمال بیشتر تجارت بود، نیاز آن به برده کمتر بود. اقتصاد جنوب بیشتر کشاورزی بود، به برده احتیاج داشت، مبتنی بر بردهداری بیشتری بود.
این هم که میگویند لینکلن بردهداری را لغو کرد، این هم دروغ است. لینکلن اولاً خودش یک بردهدار بود. ثانیاً در جنگ گفت قانون بردهداری در جنوب لغو است؛ چون جنوب، اقتصاد جنوب مبتنی بر بردهداری بود بیشتر. وسط جنگ گفت بردهداری آنجا... یعنی مدتها بعد با شرط و شروط اینها چیز شد. خودش هم بردهدار. اصلاً اینها اغلب چیزهایی که میگویند، مثل همین قضیه که اینها دموکراتیک هستند، اینها جمهوری، مردمی هستند، مردمسالار هستند؛ همینجوری دروغهای به این واضحی. در قضیه بردهداری، آزادی بردگان هم همین است، در حقوق بشر همین است، در بحث حقوق زن همین است، در بحث صلح، مخالفت با جنگ، مخالفت با سلاحهای اتمی. یعنی دقیقاً کسانی که در دنیا تنها رژیمی که بمب اتم زده آمریکا است؛ جنایتکار جنگی است. حالا این شده رئیس پلیس بمب اتم! یعنی رئیس دزدها شده رئیس پلیس. اینجوری هستند. در دموکراسی هم همین است که نمونهاش را عرض کردم.
خب حالا اینها آن اولی که مثلاً در قرن ۱۸، دویست و خوردهای سال پیش آمدند، رئیسجمهور فقط مدیر جلسات قانوننویسی و اجرای قانون بین بعضی از ایالتها بود؛ کارهای به آن صورت نبود. قدرت واقعی میگفتند از هر ایالت یک کسانی که میآیند - تازه آنها هم رأی مردم که اول با صندوق انتخابات نبود - آنها هم که میآیند، آنها در واقع حاکم آن ایالت هستند و رئیسجمهور، بیشتر دولت فدرال، به امور خارجی و هماهنگی بین ایالتها فقط باید میپرداخت. قانون اساسیشان میگفت که دولت فدرال وارد اقتصاد کشور نباید بشود، مالیات حق ندارد تعیین بکند. یعنی آن اول عملاً صوری بود. چون جنگ قدرت بود، رئیسجمهورها اختیاراتشان خیلی محدود و صوری بود. و اصلاً رئیسجمهور خیلی مهم نبود، تشکیلات آن کوچک بود، دو سه تا، سه چهار تا، چند تا وزیر بیشتر نداشت. همان زمان جفرسون که اینها میگویند پدران و بنیانگذاران و فلان. اما هر چه جلوتر آمد، رئیسجمهور به شاه شبیهتر شد؛ هم قدرت مطلقه پیدا کرد، قدرت زیاد پیدا کرد، بر همه قوا تقریباً مسلط شد، و بعد هم افتاد در دست دو سه تا مافیا، مافیاهای سرمایهداری که تا همین الانش هم ادامه دارد.
یعنی الان رئیسجمهور در آمریکا فقط وزرا را انتخاب نمیکند. رئیسجمهور آمریکا میتواند کنگره آمریکا قوه مقننه را تعطیل کند. میتواند مصوبات قوه مقننه و کنگره آمریکا را لغو کند. این اختیارات قانونیاش است، اینها را در قانون نوشتهاند. حالا انگلستان قانون اساسی ندارد، شیرتوشیر است، ولی اینها که مشخص است، نوشتهاند. رئیسجمهور میتواند هر قانون، قوانین کنگره را میتواند وتو کند. بگوید من قبول ندارم. فرمانده کل نیروهای مسلح شخص اول است. سیاست خارجی بطور کامل در اختیار شخص اول است که آنجا رئیس جمهور (شخص اول) با رأی مستقیم مردم نمیآید. در تمام مسائل سیاست خارجی شخص او تصمیم اصلی و نهایی را میتواند رأساً بگیرد هیچ کس حق این که برای او محدودیت یا مزاحمت ایجاد کند ندارد در آموزش کشور، اقتصاد کشور، محیط زیست، منابع زیرزمینی، جنگ، ارتش، پلیس، حمل و نقل، سر نخ اصلی همه چیز دست شخص اول مملکت است. بعضی از اختیارات رئیس جمهور آمریکا را ببینید.: فرمانده کل ارتش، نیروهای پلیس و نیروهای شبه نظامی، حق اعلام جنگ و صلح بدون این که از کنگره رأی و امضاء بگیرد قراردادهای بینالمللی با کشورهای مختلف و سفرا را شخصاً انتخاب میکند. اعلام شرایط فوقالعاده که بگوید شرایط بحرانی است فعلاً قوانین تعطیل، شرایط بحرانی است الآن من قانون هستم. اینها جزو اختیارات رئیس جمهور آمریکاست البته بخشی از این اختیارات معقول است و همه جا هم هست.
ولایت مطلقه فقیه که امام گفت همه جای دنیا هست یعنی در شرایط بحرانی قوانین عادی وقتی جوابگو نیست قوانین عادی موقتاً تعطیل میشوند و قانون بحران هست. اصلاً جانلاک که پدر دموکراسی غرب و جامعه مدنی است صریح میگوید یک چیزی به نام قانون نانوشته داریم در فصل سیزدهم کتابش «رساله در باب حکومت» که خیلی کتاب مقدسی برای این تیپها شده است آنجا میگوید یک وقت شرایط خاصی پیش میآید شرایط عادی, معیار نیستند. معیار، شخص حاکم است! چون شرایط خاصی است او باید تصمیم بگیرد ولو خلاف قانون باشد و این استبداد نیست. این را جانلاک میگوید و همه کشورها یک چیزی شبیه این را دارند منتهی از آن سوء استفاده میشود و این که این اختیارات را به چه کسی داری میدهی؟ به یک آدم صالح یا فاسد؟ اهل مشورت یا دیکتاتور؟ اختلاف سر این است.
یک مثال است. دیکتاتوری آن که روشن است آن مثال که معقول است. شما سر چهارراه راهنمایی، بعضی اوقات دیدید که گره ترافیک کور میشود مدام چراغ سبز می شود نمیتوانند بروند قرمز میشود سبز میشود و مدام گره ترافیک کورتر میشود اینجا افسر راهنمایی چه کار میکند میگوید کسی به چراغ کاری نداشته باشد به من نگاه کنید. تو چراغت سبز است ولی بایست تو چراغت قرمز است بیا برو. برای این که گره ترافیک را باز کند. این استبداد است یا نیست؟ دارم سؤال میکنم چرا جواب نمیدهید.
یکی از حضار: رأی با آن شخص است.
جواب استاد: خب اگر قانون عادی را اجرا بکند مشکل حل میشود؟ مردم بیشتری آنجا میمانند تا شب گره مدام کورتر میشود. این را نمیگویند دیکتاتور. سوء استفاده که میشود از همه چیز کرد. اگر گفت که چراغت قرمز است اما چون خاله من هستی بیا برو! این دیکتاتوری است. اما اگر گفت خاله و دایی و عمه نمیشناسم الآن اگر بخواهم این گره ترافیک باز بشود کار کارشناسی این است که شماها فعلاً این طرف بایستید شماها بیایید بروید بعد یک عده اعتراض کنند بگویند آنجا که قرمز است چرا میگویی آنها بروند دیکتاتور؟ همه جمعیت یقه او را میگیرند نه یقه پلیس را. میگویند ساکت باش تو دیکتاتور هستی میخواهی مشکل حل نشود. دقت کردید؟ ولایت مطلقه فقیه که امام(ره) میگوید همین اختیاراتی است که جانلاک میگوید همه جای دنیا در حکومتها هست یعنی یک جاهایی میگویند آن شخص اول موقتاً قانون میشود. میگویند فراقانونی! حتی فراقانون هم نیست در خود قانون هم اینها هست. در قانون اساسی ما ولایت مطلقه که میگویند به همین معناست که در شرایط اضطراری خاص مصلحت جامعه، مصلحت نظام، گاهی یک قانون مشکل را حل نمیکند بلکه دارد مشکل را اضافه میکند آنجا موقتاً افسر راهنمایی میگوید به من نگاه کنید الآن قانون من هستم. چون قانون عادی الآن مشکل را حل نمیکند. اسم این دیکتاتوری نیست. مگر از آن سوء استفاده بشود مثلاً هیچ مشکل خاصی نباشد بگوید شما بیایید بروید شما بایستید. شما بگویید چرا؟ بگوید برای که دلم میخواهد! دلت بیخود میخواهد الآن اینجا صلاحیت نداری فرمانده این چهارراه باشی. ولی در نظام شاهنشاهی انگلیس کسی حق ندارد سؤال کند که صلاحیت داری یا نداری؟ چرا ندارد میگوید مِلک ماست.
وضعیت فوقالعاده اعلام کردن؛ یعنی الآن شرایط خاصی است شخص اول میگوید شرایط خاص است فعلاً من قانون هستم. اختیارات او در قانونگذاری و مجلس؛ اطلاعاتی که رئیسجمهور به کنگره میدهد، مبنای رأیگیری و قضاوت و بحث در کنگره است. این شخص اول حکومت در آمریکا میتواند به مجلس بگوید که آقا من خودم اصلاً بدون هیچ مقدمهای، من دارم به شما میگویم این قانون را رأیگیری کنید و آن را بحث بکنید. شخص اول حکومت میتواند در شرایطی که حتی مجلس تعطیل است، بگوید باید بیایند جلسه تشکیل بدهند، چون من میگویم. در این موضوع خاص باید بیایند جلسه تشکیل بدهند. در شرایطی تعطیلی کنگره جزو اختیارات رئیسجمهور است. مصوبات کنگره را میتواند وتو کند. یعنی کل کنگره، نمایندگان، رأی بگیرند، بگویند الف؛ شخص اول حکومت آمریکا بگوید نخیر، من وتو میکنم. بعد میگویند آنها هم ممکن است دوباره اصرار بکنند. اصرار بکنند، حتی مخصوصاً اگر نزدیک انتخابات کنگره باشد، شخص اول حکومت میتواند بگوید که اصلاً کنگره تعطیل تا انتخابات بعدی که میشود. وقتی وسط هم فاصله میافتد، قانون میگوید دوباره باید از صفر همه چیزها شروع بشود؛ یعنی کل آن مراحل آن را دوباره طی کنند که معمولاًنمیشود یعنی میتوانند تعطیل کنند.
اختیارات اداری؛ نظارت بر اجرای تمام قوانین اوست که میتواند بگوید اینجا درست قانون اجرا نشده و من میتوانم تشخیص بدهم که باید آنطوری بشود نه اینطوری. مقامات بلندپایه اداری را هم علاوه بر وزرا او باید معرفی کند و اختیارات دیگر که نمیخواهم وقت شما را بگیرم.
در قوه قضائیه تمام قضات عالی، دیوان عالی فدرال را و تمام قضات و مسئولین اصلی قوه قضائیه در آمریکا با انتخاب و معرفی شخص اول است. او به مجلس سنا معرفی میکند. مهمترین نهاد قوه قضائیه در آمریکا دیوان عالی است تمام اعضای دیوان عالی به انتخاب اوست. یعنی او نصب میکند عالیترین اشخاص را در نهاد قضایی و قوه قضائیه در آمریکا. عرض کردم به هر کشوری بخواهد حمله کند تا سه ماه، 90 روز، مجبور نیست به کسی نه گزارش بدهد نه از مجلس یا کسی یا جایی اجازه بگیرد. در خیلی از موارد از رأی کنگره بینیاز میشود البته این که قانون چی دربیایید که بحث دیگری است که او وتو میکند. آنها هم میتوانند اصرار کنند ولی باز او میتواند آن را گِرد کند یعنی بهانههای شیوههای قانونی دارد که نگذارد پارلمان بر او غلبه کند.
افکار عمومی در آمریکا تقریباً معتقدند که قدرت اصلی و قدرت مطلق دست رئیس جمهور است که با رأی مستقیم ما انتخاب نمیشود. سرنوشت ما دست اوست ما هم او را مستقیم انتخاب نمیکنیم. رأی الکترال است. در باب قانونگذاری تقکیک قوا، سه قوه جدا، این شخص اول در آمریکا تمام مصوبات آمریکا را میتواند وتو بکند یعنی کل اختیارات شورای نگهبان را این شخص دارد و بارها هم وتو کردند. الآن تقریباً اکثر رئیس جمهورها مواردی را کنگره تصویب میکند میگوید من قبول ندارم وتو میکند. حالا یک چیزی به نام وتو قانونی دارند و یک چیزی به نام وتوی تأخیری دارند دوتا حق وتو دارد. وتوی قانونی خیلی وقتها اعمال میشود یک جاهایی که کنگره اصرار کند که ما دوباره رأیگیری کنیم به نظر ما اختلاف در این هست، یک حق اضافی به نام وتوی تأخیری دارد که به آن پاکتوتو میگویند که آن میتواند اینقدر کش بدهد و بازی دربیاورد که این کنگره تمام بشود دوره بعد بیاید دوره بعد که بیایند نمیتوانند این را ادامه بدهند دوباره باید از اول بروند کل آن مقدمات را طی کنند یک لگالوتو و یک پاتکوتو، آن قانونی است و این تأخیری. آن وقت باید دو سوم کنگره، دو سوم حداقل، برخلاف نظر او رأی بدهند ، تا باز او بعد از اختیارات بعدیاش بیاید استفاده کند، از وتوی تأخیری استفاده کند. یعنی عملاً کاملاً میتواند کل کنگره را بپیچاند.
تمام قوانین فدرال و سیاستگذاریهای داخلی، اختیاراتش دست او است. سیاست خارجی به طور کامل در اختیار او است. تعادل قوا در اختیار خود او است؛ با این که خودش ظاهراً یکی از قوا است، ولی عملاً حاکم اصلی میشود. قوانین فدرال را هم همه را او میتواند امضا کند، میتواند رد کند. خب من هیچی به شما نگفتم جز اینهایی که در قوانین هست و دارد اعمال میشود حتی به دانشجویان رشته علوم سیاسی اینها را بگویی میگویند نه آقا، آنجا اختیارات تشریفاتی است! اینجا اینگونه نیست. اینها همهاش دروغ است. اینها رهبران دموکراسی در غرب هستند. آمریکا میگوید: من پدر جمهوریت هستم! انگلستان هم میگوید ما پدر دموکراسی پارلمانی هستیم! اختیارات او در حد شاه و سلطنت است، این هم ریاست جمهوری است. ببینید اختیارات شخص اولشان چقدر است. هیچکدامشان هم با رای مستقیم نمیآیند و حتی آمریکا که جمهوری است یا فرانسه، اختیاراتی دارند که شاه در بعضی کشورهای دیگر دارد رئیس جمهورهای آنها اختیاراتی شبیه شاه دارند. اسمش این است.
ما متاسفانه این مشکل را داریم. یعنی ما الان در این ۴۰ سال، به طور متوسط تقریباً سالی یک انتخابات داشتهایم؛ ما ۴۰ الی ۴۵ انتخابات داریم. تمام نهادهای حاکمیتی با رای مردم میآیند. این که از بین همین نامزدهایی که اینها گفتند، ما فقط میتوانیم رای بدهیم؛ ما اینها را هیچکدام قبول نداریم خب همه جای دنیا همینطور است.
همهجای دنیا در چارچوب آن قانون، در همین آمریکا، انگلیس، فرانسه، اینها که کعبه اینها است، او میگوید از بین این دو حزب، این سه نفر، از بین این چند نفر، از بین اینها رای بدهید! اگر کسی اصل سیستم ما را قبول ندارد، ما اجازه نمیدهیم به حکومت بیاید. اصلاً معنی هم ندارد طرف بگوید من این حکومت شما را قبول ندارم ولی میخواهم بیایم رئیس آن بشوم! یعنی چه؟ هیچ کس، هیچکدام از اینها، نمیگذارند. آنها میگویند از بین این افراد یکی را انتخاب کنید.
حالا یک چیز دیگری؛ شما میدانید در بعضی کشورها در اروپا انتخابات اجباری است؟ از این خبر دارید؟ یعنی باید بیایی رای بدهی، آن هم از بین همینهایی که ما میگوییم. الان در بلژیک اینطور است. در خود استرالیا هم به نظرم اجباری است. همین ترکیه کنار ما، انتخابات اجباری است از بین همانهایی که حکومت میگوید، نظام میگوید. همهجا از بین همانها است. الان در بعضی کشورها در اروپا و در غیر اروپا هستند که اگر شما در انتخابات شرکت نکنی و رای ندهی و مشارکت پایین بیاید، شما جریمه میشوی، مجازات میشوی. از بعضی از حقوق شهروندی محروم میشوی. مثلاً دیگر حق استخدام در شرکتها را نخواهی داشت چون رای ندادهای. میگویند همانطور که مالیات اجباری است، رای دادن هم اجباری است. از بین همینهایی که ما میگوییم هم باید بیایی رای بدهی. نه یک کسی که مخالف با اصل سیستم ما است، آنها میگویند. اینطوری است قانوناً. حق اشتغال؛ بعضی اشتغالات را از آنها میگیرند. یعنی از بعضی از حقوق شهروندی محروم میکنند برای این که مشارکت خیلی پایین نیاید. بقیه که اکثراً، آنهایی که ظاهراً دموکراسی هستند، میگویند که بهتر است زیاد بیایید ولی اگر نیامدید هم، اگر ۱۵ درصد، ۲۰ درصد هم بیایند، همان کافی است. شما از حق خودتان صرفنظر کردید، آنها نکردند. حالا آنها هم برای خودشان و هم برای شما تصمیم میگیرند. اینطوری میگویند دیگه. حد نصابی ندارند که اگر رای از این بیشتر یا کمتر شد فلان، مشروعیت دموکراسی ما زیر سوال رفته است. نه. میگویند بیایید، از بین اینها انتخاب کنید. نمیآیید، نیایید. آنهایی که میآیند، همانها برای شما هم تصمیم میگیرند. بعد شما باید تابع همان اشخاص و قوانینی باشید که اینها رای دادهاند و این هم خیلی دموکراتیک و منطقی است. آنها این را میگویند. اینگونه با مسئله میزان مشارکت و اینها مواجه میشوند. فرمایشی یکی از دوستان داشتند، بفرمایید.
یکی از حضار: چرا وقتی رئیسجمهور هست، کنار او ولایت فقیه هم هست؟
جواب استاد: ببینید، رهبری، تصمیمگیری در حوزه مسئولیت قوا را ندارد. یعنی رهبر نمیتواند بگوید چون من رهبر نظام هستم، دادگاههای قوه قضاییه باید نظر من را داشته باشند. رهبر حق ندارد که در پروندههای هر دادگاهی که بخواهد دخالت بکند؛ چنین حقی ندارد. وظیفه رهبری ایجاد تعادل و هماهنگی بین سران قوا است. نه وظیفه دارد و نه حق دارد در اجرای قوا دخالت کند مگر این که صلاحیت نداشته باشد، طرف فاسد باشد، خیانتی، چیزی، خلاف قوانین باشد. و اگر بداند یک جایی فساد است، باید جلوی آن را بگیرد. در حوزه اختیارات مجلس؛ اینجا عرض کردیم شاه و انگلستان و این تیپها که هیچی. همان رئیسجمهور در جمهوریها هم میگوید حق لغو تمام مصوبات نمایندگان مردم را دارد. حق تعطیل پارلمان را دارد. این حقی است که حتی برای ولی فقیه در قانون اساسی ما نگفتهاند و الا حکومت همهجا با این اختیارات است. در ۸۰ درصد همین دموکراسیهایی که ادعای دموکراسی دارند، شخص اول با رای مستقیم نمیآید. دموکراسی پارلمانی است نه ریاستی. یعنی مردم یک پارلمان، یک مجلسی را، نمایندههای آن را میفرستند، انتخاب میکنند آن پارلمان، نخستوزیر را، شخص اول اجرایی را، انتخاب میکند یا رئیسجمهور را. دقت کردید؟ مردم یک مجلسی را انتخاب میکنند. آن نمایندههای مردم در مجلس خبرگان، یک شخصی را میگویند این صلاحیت رهبری را دارد و بعد بر او نظارت باید بکنند و میتوانند اگر صلاحیت نداشت، او را عزل کنند. بنابراین ما یک شخص اولی در کشور نداریم که ارتباطی با آرای مردم و مردمسالاری و انتخابات نداشته باشد. ما چنین شخص اولی نداریم. در نظام سلطنت قبل از انقلاب داشتیم، الان نداریم. یعنی نمایندگان مردم در انتخاب پارلمانی، شخص اول را انتخاب میکنند. همین الآن در دموکراسیهای رایج در دنیا، خیلیهایشان همینطور است. مثلاً شما از خود پنج شش کشور اروپایی بگیرید تا همین کنار، پاکستان، هند، کجا کجا؛ اینها همه شخص اول خودشان را به همین سبک مجلس خبرگان تعیین میکنند. ۸۰ درصد دموکراسیهای جهان، دموکراسی پارلمانی است، نه ریاستی. یعنی شخص اول آنها با دو مرحله انتخاب میشود. یکی از استدلالهای آنها است، که آن شخص اول را نباید با جوسازی و رسانه و تبلیغات و این جنگهای انتخاباتی تعیین کرد و او باید حسابشدهتر و دو مرحلهای باشد. الان در اغلب کشورهای دموکراتیک، شخص اول را مجلسی که مردم به آن رای دادهاند انتخاب میکند؛ شبیه همین مجلس خبرگان ما.
پس ما یک شخصی که ارتباطی با آرای مردم نداشته باشد و اختیارات کامل داشته باشد، آن هم بدون هیچ مسئولیت پاسخگویی، ما چنین شخصی در نظام ولایت فقیه جمهوری اسلامی اصلاً نداریم. اگر چنین کسی باشد، طاغوت است؛ اصلاً فرقی با شاه ندارد.
یکی از حضار: فرق ولایت فقیه با ولایت مطلقه فقیه چیست؟ حالا من در صحبتهای شما خیلی از این مطالب برایم روشن شد و توانستم بعضی پاسخهایم را بگیرم. اگر این را بیشتر روشن کنید، ممنون میشویم. در نماز جمعه تهران بود فکر کنم صحبت کردید در مورد مفسدین اقتصادی که اگر با یکی از این مفسدین اقتصادی در نماز جمعه برخورد بشود، بعد میبینید که در جامعه اسلامی چه شور و نشاطی برپا خواهد شد و مردم چقدر خواهان حکومت اسلامی هستند. ولی متاسفانه ما میبینیم برخورد با مفسدین اقتصادی آنطوری که ما میخواهیم یا مردم میخواهند یا انتظار دارند، نمیشود.
جواب استاد: فرمودید ولایت فقیه با ولایت مطلقه فقیه فرقش چیست؟ من تقریباً اجمالاً توضیح دادم. اولاً ولایت عملاً یعنی همان حکومت. همهجای دنیا ولایت هست. هیچ کشوری بدون ولایت وجود ندارد. اختلاف سر این است که چه کسی، چه کسانی ولایت داشته باشند. ولایت همهجا به معنی ولایت و زعامت است. آیا ولایت دست مثلاً ترامپ و بایدن و شاه و صدام و اینها باشد یا دست افراد صالح، مثلاً مجاهد، عالم، شجاع، مردمی؟ این ولایت به این معنا یعنی حکومت. پس تمام دنیا، همه نظامها، نظامهای ولایی است، همهاش. چه سلطنت آن، چه دموکراسی، جمهوری؛ همه ولایت است.
حالا صحبت این است: ولایتِ چه کسی؟ ولایت حسین، ولایت یزید، ولایت کی، کی؟ پس اصلاً ما حکومت و کشور بدون ولایت نداریم. اختلاف سر این است که ولایت با چه کسی باشد. آیا آن شخص عالم باشد یا نباشد؟ فقیه یعنی عالم، متخصص در آن اصل مسئله ولایت. بعد عادل باشد یا فاسق باشد؟ میشود ولایت فقیه عادل. بعد مردم دخالتی داشته باشند یا نداشته باشند؟ چون ممکن است ۱۰ متخصص باشند، ۱۰ فقیه باشند؛ کدامشان؟ باز اینجا میگویند ولی فقیه منتخب؛ که نمایندگان، اکثر نمایندگان مردم در آن مجلس، آنها او را انتخاب کنند، به او رای بدهند، بگویند این، نه آن، نه آن، نه آن، این. این میشود ولایت فقیه واجد الشرایط برای رهبری که منتخب اجتماعی است؛ یعنی از درون یک نظام نمایندگی که مجلس خبرگان است، بیرون آمده است. این الان ولایت فقیه میشود. پس همهجا هست، منتها حکومتها مبتنی بر فقیه عادل نیستند، و الا همهجا ولایت است. خیلی، اکثر دنیا، دستِ ولایتِ غیرِ عالم است یا دستِ عالمِ غیرِ عادل است. حالا بین ولایتِ عالم و جاهل، بین ولایتِ عادل و فاسد، انتخاب میکنیم؛ و الا ولایت که همهجا هست.
ولایت مطلقه چیست؟ توضیح آن را عرض کردم. مطلقه، بعضی خیالشان این است یعنی حکومت مطلق یک فرد. این که استبداد است این همان چیزی است که در نظامهای سلطنتی، شاه و اینها هست. که یک نفر، ارثی، آن هم اصلاً غیر ارثی، یک نفر بگوید هر کاری دل من بخواهد میکنم، هر عزل و نصبی را بخواهم میکنم، من به هیچکس هم جوابگو نیستم. این که تو طاغوت هستی. اطاعت از یک چنین آدمی حرام است، مبارزه با او واجب است. دیکتاتور است. دیکتاتور یعنی طاغوت.
پس ولایت مطلقه چیست؟ مطلق از موانع و محدودیتهای شرایط عادی، در شرایط بحرانی. من این افسر راهنمایی را که مثال زدم، دقت فرمودید؟ بله؟ ولایت مطلقه همان است. اصلاً ولایت فقیه نه، هر نوع حکومتی اگر به این معنا مطلقه نباشد، یعنی دست او باز نباشد، اصلاً نمیتواند حکومت کند. ولایت مطلقه را همه مدیران در همه سطوح در همه حکومتها دارند. الان مدیر یک کارخانه؛ یک وقتی شرایط غیر عادی میشود، ولایت مطلقه به این معنا است که مدیر میگوید به صلاح کارخانه و کل کارگرها و همه با هم، این است که الان آن قانون ثابتی که داشتیم، الان دیگر تغییر کرده؛ الان موقتاً اینگونه عمل کن. مثلاً میگویند برق؛ قانون عادی ما این است که اینقدر ساعت کار کنیم. بعد میگویند فشار مصرف برق بالا است، اگر این کار را بکنیم بعد ممکن است برق ما قطع شود، فلان بشود، لذا ما این قانون را الان موقتاً تغییر میدهیم. الان به این قانون عمل نکن. ساعت کار ما فرق کند. پدر خانواده مثلاً فرض کنید برنامهریزی میکنند که این تابستان برویم مثلاً کنار دریا، برویم یک تفریحی بکنیم. قرار و مدار میگذارند، بر اساس آن هم تنظیم میکنند. یک مرتبه میبینند یک مشکلی پیش میآید میگوید نرویم، نمیتوانیم برویم، باشد یک وقت دیگر. مگر قرار نگذاشتیم؟ چرا. خب عمل کنیم. نمیشود، این مشکلی پیش آمد. خب بهم زدی! این، این دیکتاتوری نیست؟ بله، اگر اما گفت که نمیشود. چرا؟ چون دلم میخواهد، من خوشم نمیآید؛ این دیگر دیکتاتوری است.
پس ولایت مطلقه فقیه یعنی همان اختیارات خاصی که هر نوع حاکمی در هر نوع حکومتی دارد. اصلاً جزء اقتضائات مدیریت است. بر اساس مصالح آن جامعه، آن سازمان، شرکت، همان که به آن میگویند مصلحت نظام، یعنی مصلحت جامعه، مصلحت عمومی؛ که الان شرایط اینگونه شد، فعلاً آن را عمل نکن. یعنی اهم و مهم، تزاحم.
شما الان دارید میروید؛ قانون: بدون اجازه صاحبخانه حق نداری وارد خانه مردم بشوی. اما داری رد میشوی، میبینی که دود و آتش دارد دیده میشود، نصف شب است. اینجا میگوید که من قانوناً حق ندارم بدون اجازه وارد خانه مردم بشوم. این قانون عادی است. اما الان خانه دارد آتش میگیرد، خطرات مهمی در پیش است. اینجا لازم نیست اجازه بگیری. اینجا باید، واجب است بدون اجازه از روی دیوار بپری داخل، آتش را خاموش کنی. این دیکتاتوری است؟ قانونشکنی است؟ نه. آن قانون مال شرایط عادی است. ولایت مطلقه معنیاش این است. مثلاً میگویند تماس با نامحرم، تماس بدنی با نامحرم حرام است. بسیار خب. حالا یک نامحرم دارد در آب غرق میشود. بگویی خب دیگه، تماس با نامحرم حرام است، غرق بشود؟ آخر این را گفتهاند؟ ولایت مطلقه یعنی عقل خودت را به کار بینداز، چه چیزی از چه چیزی مهمتر است؟ برای جامعه، نه برای منافع خودت. دقت میکنید؟ این ولایت مطلقه است. آن حکومت مطلقه فردی که هر کار دلش میخواهد بکند، آن دیکتاتوری، استبداد، طاغوت است. اگر ولی فقیه هر کاری دلش خواست کرد، هر چه دلش خواست گفت، مواضع خود را بر اساس منافع خود تنظیم بکند، حق ولایت ندارد. اطاعت از او حرام میشود. او دیگر صلاحیت ندارد، او طاغوت و دیکتاتور است. ولی فقیه برای هر تصمیم خود باید استدلال و توجیه عقلی و شرعی داشته باشد، مصالح مردم را و معیارهای ارزشی را رعایت بکند، به نمایندگان مردم جوابگو باشد، به خود مردم هم توضیح بدهد که چرا من این کار را کردم.
خب شما ببینید امام و همینطور رهبری سر مسائل مختلف؛ چرا جنگ شروع شد؟ چرا قطعنامه را قبول کردیم؟ مسئله هستهای چرا اینگونه شد؟ آن اینگونه شد؟ همه چیز را میآیند به مردم توضیح میدهند که ما با این استدلال این کارها را کردیم. باید هم توضیح بدهد و توضیح هم میدهد. کجای این دیکتاتوری است؟ و در چارچوب اختیارات قانونی خود این کار را میکند. در قانون اساسی برای رهبر چند وظیفه گذاشتهاند، به حسب آنها چند اختیارات است. او در برابر آنها مسئول است. اما در برابر این که آیا فلان دادگاه در فلان شهرستان اینگونه قضاوت کرد، حکم کرد؛ چرا کرد؟ شما چرا جواب نمیدهی؟ اصلاً مگر میتواند در تمام جزئیات دخالت کند؟ فلان فرماندار در فلان جا این کار را کرد؛ مسئول تخلف در هر قوه، مسئولین همان قوه هستند. اگر کار به اینجا رسید که آن رئیس قوه شما فاسد است یا آنجا بین اینها درست هماهنگی صورت نمیگیرد، آنجا توضیح بدهد که این مشکل اینگونه است و من این تلاشها را کردهام، دارم میکنم؛ بخشی از آن را به شما علنی میگویم، بخشی را هم نمیگویم برای این که در جامعه بحران نشود. این کارهای آنها را قبول داریم، این کارهایشان را هم قبول ندارم. اگر یک جایی خیلی مهم است، خط قرمز است، محکم میایستم. اما خیلی جاها نمیشود برای این که مردم به جان هم نیفتند. یک جاهایی مجبور هستم مدارا کنم. این که عین عقلانیت و بحث مصلحت اجتماعی است.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی